درباره نویسنده
anjel
دهانت را می بویند مبادا که گفته باشی دوستت می دارم ، دلت را می بویند ، روزگار غریبی است نازنین ، و عشق را کنار تیرک راهبند تازیانه می زنند، عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد ...
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • anjel
صفحات اختصاصی
  • استاد احمد شاملو
  • استاد فريدون مشيري
مطالب اخیر
  • اسکناس 100 یورویی
  • ماه من ، غصه چرا ؟!
  • آب نطلبیده مراد نیست
  • پست اجباری
  • امان از نامه های بدون عنوان
  • فقط چند ثانیه ناقابل
  • نیروهای زندگی
  • چرا وقتی عصبانی می شویم داد می زنیم ؟
  • کسب و کار اینترنتی واقعی
  • نوشته هایی از روی دلتنگی برای او که تمام ناتمام من است
  • و بازهم دست های پنهان
  • عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد
  • روزگار مرگ انسانیت
  • این صبح چنان است که شب نیز چنان بود
  • در حسرت آزادی
  • دوباره می شود از کوچه های شاد گذشت؟
  • صدای پای مترسک
  • دیگر شراب هم تا در کنار بستر خوابم نمی برد
  • و باز هم سلام ...
کلمات کلیدی مطالب
  • عشق (۱)
  • احمد شاملو (۱)
  • درآمد اینترنتی (۱)
  • کسب و کار اینترنتی (۱)
  • روز مبادا (۱)
  • روزگار غریب (۱)
  • زدن (۱)
  • ثبت نام (۱)
  • قیصر امین پور (۱)
  • مراد (۱)
  • حرف های ناتمام (۱)
  • ماه من غصه چرا (۱)
  • چرا وقتی اعصبانی می شویم داد میزنیم (۱)
  • اب نطلبیده (۱)
  • 100 یورو (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • ۱۳۸۸/۱٠/۱٢
  • ۱۳۸۸/۱٠/٥
  • ۱۳۸۸/٩/٢۸
  • ۱۳۸٧/۳/۱۱
  • ۱۳۸٧/۳/٤
  • ۱۳۸٧/٢/٢۸
دوستان من
  • کسب درامد اینترنتی
  • از شیر مرغ تا جون ادمیزاد
  • شرلوک هلمز
  • جديدترين جك ها و اس ام اس ها
  • هفت
  • نمايندگي مجاز
  • دانلود بازي موبايل
  • محسن
  • بهترین بچه دنیا
  • خانه و خانواده
  • نوشته های گل سرخ
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



روزگار غریبی است نازنین
تمام آبروی من . فدای آن شبی که تو . پر از نیاز می شوی
اسکناس 100 یورویی
نویسنده: anjel - دوشنبه ۱٤ دی ۱۳۸۸

ماه آپریل است، درکنار یکی از سواحل دریای سیاه باران می بارد، و شهر کوچک همانند صحرا خالی بنظر می رسد. درست هنگامی است که همه در یک بدهکاری بسر می برند و هر کدام برمنبای اعتبارشان زندگی را می  گذرانند.

ناگهان، یک مرد بسیار ثروتمندی وارد شهر می شود. او وارد تنهاهتلی که در این ساحل است می شود، اسکناس 100 یورویی را روی پیشخوان هتل میگذارد و برای بازدید اتاق هتل و انتخاب آن به طبقه بالا می رود.

صاحب هتل اسکناس 100 یورویی را برمیدارد و در این فاصله می دهد و بدهی خودش را به قصاب می پردازد.

قصاب اسکناس 100 یورویی را برمیدارد و با عجله به مزرعه پرورش خوک می رود و بدهی خود را به او می پردازد.

مزرعه دار، اسکناس 100 یورویی را با شتاب برای پرداخت بدهی اش به تامین کننده خوراک دام و سوخت میدود. تامین کننده سوخت و خوراک دام برای پرداخت بدهی خود اسکناس 100 یوروئی را با شتاب پرداخت به آرایشگر خود که به او بدهکار بود میبرد. او در این اوضاع خراب اقتصادی به اعتبار مزرعه دار «خدمتش» را انجام داده بود تا پولش را بعدا دریافت کند.

آرایشگر اسکناس را با شتاب به هتل می آورد زیرااو به صاحب هتل بدهکار  بود چون هنگامیکه مشتری خودش را یکشب به هتل آورد اتاق را به اعتبار  کرایه کرده بود تا بعدا پولش را بپردازد. حالا هتل دار اسکناس را روی پیشخوان گذاشته است.

اسکناس 100 یورویی خود را برمیدارد و می گوید از اتاق ها خوشش نیامد در این هنگام توریست ثروتمند پس از بازدید اتاق های هتل برمیگردد و شهر را ترک می کند.

نتیجه گیری اخلاقی : 

در این پروسه هیچکس صاحب پول نشده است. ولی بهر حال همه شهروندان در این هنگامه بدهی بهم ندارند همه بدهی هایشان را پرداخته اندو با یک انتظار خوشبینانه ای به آینده نگاه می کنند.

 

نظرات ()



ماه من ، غصه چرا ؟!
نویسنده: anjel - شنبه ۱٢ دی ۱۳۸۸

ماه من ، غصه چرا ؟!

آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !

یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان

نه شکست و نه گرفت !

بلکه از عاطفه لبریز شد و

نفسی از سر امید کشید

ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید

زیر پاهامان ریخت ،

تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست !

ماه من غصه چرا !؟! 

تو مرا داری و من

هر شب و روز ،

آرزویم ، همه خوشبختی توست !

ماه من ! دل به غم دادن و از یاس سخن ها گفتن

کارآن هایی نیست ، که خدا را دارند ...

ماه من ! غم و اندوه ، اگر هم روزی، مثل باران بارید

یا دل شیشه ای ات ، از لب پنجره عشق ، زمین خورد و شکست،

با نگاهت به خدا ، چتر شادی وا کن

وبگو با دل خود ،که خدا هست ، خدا هست !

او همانی است که در تار ترین لحظه شب، راه نورانی امید

نشانم می داد ...

او همانی است که هر لحظه دلش می خواهد ، همه زندگی ام ،

غرق شادی باشد ....

ماه من !

غصه اگر هست ! بگو تا باشد !

معنی خوشبختی ،

بودن اندوه است ...!

این همه غصه و غم ، این همه شادی و شور

چه بخواهی و چه نه ! میوه یک باغند

همه را با هم و با عشق بچین ...

ولی از یاد مبر،

پشت هرکوه بلند ، سبزه زاری است پر از یاد خدا

و در آن باز کسی می خواند ،

که خدا هست ، خدا هست

و چرا غصه ؟! چرا !؟!

 

نظرات ()



آب نطلبیده مراد نیست
نویسنده: anjel - پنجشنبه ۱٠ دی ۱۳۸۸

سلام خدمت تمامی دوستان عزیز

ضمن تبریک سال نو میلادی ٢٠١٠ خدمت تمامی دوستان

امروز شعری خوندم که به نظرم خیلی جالب امد ، حیفم امد نزارم . شما هم بخونید امیدوارم خوشتون بیاد.

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند
 
تا کاج جشن‏های زمستانی‌ات کنند

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند 

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند

شاعر : فاضل نظری

نظرات ()



پست اجباری
نویسنده: anjel - یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۸

مشاهده یادداشت خصوصی

نظرات ()



امان از نامه های بدون عنوان
نویسنده: anjel - یکشنبه ٦ دی ۱۳۸۸

سلام!
حال همه‌ی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور،

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم

که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و

نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان
!

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نیامدن است

اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رویا

شبیه شمایل شقایق نیست
!
راستی خبرت بدهم

خواب دیده‌ام خانه‌ئی خریده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند
!
بی‌پرده بگویمت

چیزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه

یک فوج کبوتر سپید

از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی

خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟

نه ری‌را جان
نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه،

از نو برایت می‌نویسم

حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن!

(سید علی صالحی)

نظرات ()



فقط چند ثانیه ناقابل
نویسنده: anjel - جمعه ٤ دی ۱۳۸۸

سلام دوستان عزیزم

عنوانی که در بالا می بینید شاید این مطلب رو دز ذهن شما تداعی کنه که میخوام چند ثانیه از وقت باارزشتون  رو بگیرم !!!

نمیخوام بگم اینطوری نیستا ولی اصل مطلب یه چیز دیگه است

پس بهتره با یه داستان شروع کنیم

بعد از حادثه یازدهم سپتامبر که منجر به فروریختن برج های دو قلوی معروف آمریکا شد ، یک شرکت از بازماندگان شرکت های دیگری که از این حادثه جان سالم به در برده بودند خواست تا از فضای در دسترس شرکت آنها استفاده کنند.
در صبح روز ملاقات مدیر واحد امنیت داستان زنده ماندن این افراد را برای بقیه نقل کرد و همه این داستان ها در یک چیز مشترک بودند و آن اتفاقات کوچک بود:

مدیر شرکت آن روز نتوانست به برج برسد چرا که روز اول کودکستان پسرش بود.و باید شخصا در کودکستان حضور می یافت .

همکار دیگر زنده ماند چون نوبت او بود که برای بقیه شیرینی دونات بخرد.

یکی از خانم ها دیرش شد چون ساعت زنگدارش سر وقت زنگ نزد!

یکی دیگر نتوانست به اتوبوس برسد.

یکی دیگر غذا روی لباسش ریخته بود و به خاطر تعویض لباس تاخیر کرد.

اتومبیل یکی دیگر روشن نشده بود.

یکی دیگر درست موقع خروج از منزل به خاطر زنگ تلفن مجبور شده بود برگردد.

یکی دیگر بچه اش تاخیر کرده بود و نتوانسته بود سروقت حاضر شود.

یکی دیگر تاکسی گیرش نیامده بود.

و یکی که مرا تحت تاثیر قرار داده بود کسی بود که آن روز صبح یک جفت کفش نو خریده بود و با وسایل مختلف سعی کرد به موقع سرکار حاضر شود. اما قبل از اینکه به برج ها برسد روی پایش تاول زده بود و به همین خاطر کنار یک داروخانه ایستاد تا یک چسب زخم بخرد.و به همین خاطر زنده ماند!

به همین خاطر هر وقت

  در ترافیک گیر می افتم ،

آسانسوری را از دست می دهم

مجبور برگردم تا تلفنی را جواب دهم...

و همه چیزهای کوچکی که آزارم می دهد

با خودم فکر می کنم

که خدا می خواهد در این لحظه من زنده بمانم..

دفعه بعد هم که شما حس کردید صبح تان خوب شروع نشده است

بچه ها در لباس پوشیدن تاخیر دارند

نمی توانید کلید ماشین را پیدا کنید

با چراغ قرمز روبرو می شوید

عصبانی یا افسرده نشوید

بدانید که خدا مشغول مواظبت از شماست...

 

شایدم خوندن همین مطلب الان تو این موقعیت و همین چند دقیقه ای که وقتتون رو گرفت باعث شده  باشه که یه جورایی جونتونو نجات داده باشین

نظرات ()



نیروهای زندگی
نویسنده: anjel - پنجشنبه ۳ دی ۱۳۸۸

برآنچه نیکوست چنگ بزن،

حتی اگر مشتی خاک باشد.

برآنچه معتقدی چنگ بزن،

حتی اگر درختی است که به تنهایی ایستاده است.

وبرآنچه باید انجام بدهی استوار باش،

حتی اگر راهی است دور از اینجا.

به زندگی ات بچسب،

حتی اگر راحت تر آن است که رهایش کنی.

به من تکیه کن،

حتی اگر من از کنارت به دورها رفته باشم.

تقدیم به بزرگترین نیروی زندگیم

نظرات ()



چرا وقتی عصبانی می شویم داد می زنیم ؟
نویسنده: anjel - چهارشنبه ٢ دی ۱۳۸۸

استادى از شاگردانش پرسید  :چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟

چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم

استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟

آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟

شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.

سرانجام او چنین توضیح داد:

هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد.

آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند.
هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند

سپس استاد پرسید:
هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟

آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟
چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است.
فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است

استاد ادامه داد:
هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد.

(**  برگرفته از وبلاگ ١٠٠١ شب  **)

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »